به بهانه انتشار اولين مجموعه هاي شعر شهرستان تايباد‌
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۱٧  کلمات کلیدی:
گیرم که مارچوبه کند تن به شکل مار
نقدی بر مجموعه شعر عشق لايزال
(به بهانه انتشار اولين مجموعه هاي شعر شهرستان تايباد‌)
نوشته رحمان رحمت الهی


عشق لايزال/زهره مصطفايي/مشهد نشروليعصرتوس/1383/480تومان
مشخصه هاي فوق مربوط به كتابي ست با جلدي شيك و جوان پسند. طرح روي جلدي عجيب و بديع دارد؛كه براي من مخاطب هنوز رابطه طرح با سروده ها ومحتوا نا مشخص است ويا لااقل نام كتاب گنگ و نارساست .
حالت ،جنسيت،هويت ومليت شخصيت مطرح در طرح نامشخص است و هيچ سنخيتي با عرفان و عشقي كه ما آموخته ايم ندارد.
خانم زهره مصطفايي شاعر اين مجموعه در مقدمه بيانيه مانندشان با ذكر مطلب صميمانه اي خواستار نقد و بررسي اشعارشان شده اند و هر گونه نقدي را موجب خرسندي و خوشحالي خود دانسته اند . بنا به گفته خودشان در مقدمه رسالتي بر دوش ايشان از روز ازل بوده كه شراب درك و احساس وجودشان را به ديگران هم ببخشايند . قصور و كوتاهي
حضرت مستطاب در اين وحي منزل كاملا آشكار است؛ چرا؟ چون كه سرتاسر اين كتاب پراست از ابيات و عبارات نامفهوم و كرختي چون :
بندهاي فرقتش شل كرده است / (يا) پر تواضع چون هميشه در ضمير/ (يا) قلب من از دوريت تب مي شود/ (يا) آشكارا عشق دل را مي كند/.(يا) مرگ را اهدا به غم رعب ها كنيد.
كه صد رحمت به فلان شاعر . پيش از اين ها خرده مي گرفتيم بر او خرده مي گرفتيم كه مصراع هاي دوم بهمان شعرش جهت پوشاندن عيوب مصراع هاي اول آمده؛ اما در اين مجموعه نه مصراع اول حرف و مفهومي در خور گفتن دارد، نه مصراع دوم در
كل ابيات نيز مفهومي را ادا نمي كنند.
با اين همه ،با آوردن مطلب پشت جلد ،خود را از همه ي پاسخ گويي ها و به چالش كشيده شدن ها تبرئه كرده اند " اگر شعر مي گويم نه به خاطر آنست كه مرا شاعر بنامند؛نه هرگز،من حقير تر از آنم كه مرا شاعر بنامند، چرا كه هنوز در گام هاي نخستينم." گام هاي نخستين كه ديگر چاپي نمي خواهد. حضرتعالي اگر با شعراي برجسته معاصر(احمد شاملو-فروغ فرخزاد و...) ،كه براي چاپ آثار اوليه و بقول خودشان نپخته مثل اسير،ديوار،آهنگ هاي فراموش شده ،چه تاوان سنگيني پس دادند اشنايي مختصري ميداشتيد ويا لا اقل چهار تا كتاب از اينان ميخوانديد وسر خوردگي ناشي از چاپ اثار اوليه شان را در اثار بعدي ميديديد با درج مطلب پشت جلد شانه از زير بار مسئوليت هاي شاعرانه خالي نمي كرديد وبا هدفي از پيش تعيين شده كه شهرت يا هر چيز ديگري بوده-البته ما از آن بي اطلاعيم –شعرهايتان را چاپ نمي كرديد اما نور به قبر ان مرحوم ببارد كه گفت :
نادرستي هاي انسان از سخن پيدا شود
پسته بي مغزچون لب واكند رسوا شود
راست مي گويند كه :"بوق را آن چنان از سر گشادش زديم كه زن ها مان وقتي مي خواهند در شعر انقلاب كنند؛مبلّغي مي شوند براي ناشناس مانده ترين قابليّت هاي زنانه خويش .
نمي دانم شعرهاي امثال شما تا كي مي خواهد ارضا كننده ي دختر مدرسه اي ها باشد،مگر اجباري هست كه 3000 نسخه چاپ كنيد، مگر نشنيده ايد كه "آن خشت بود كه پر توان زد ". مسئله عمده اينجاست كه اين آثار چگونه چاپ مي شوند وچرا اين شعراي ناشناخته و استعدادهاي درخشان در محافل و انجمن هاي ادبي شهر ظاهر نمي شوند. هدف اين ها از چاپ كتاب چيست و كتاب شان از ويراستاري كدام صاحب نظر و مقدمه نويس مي گذرد ؛ كه اين گونه با خواندن اولين بيت بايست نماز ميتش را خواند و عطايش را به لقايش بخشيد .
طرف ديگر بحث ، مسئولين انجمن هاي ادبي و دبيران ادبيات شهرستان هستند كه نظاره گر ثمره كف زدن ها و تشويق و تمجيدهاي بي موقع شان اند.
صحبت از فلان شعر و بهمان شاعر نيست ، بل مسئله هويت فرهنگي تايباد است .
كتابي كه اكنون در كتاب فروشي ها و نمايشگاه هاي تمام كشور بالا و پايين مي شود نماينده جامعه ادبي شهرستان است . آن هاكه آقاي جامي و رستمي و... رانمي شناسند و كتاب را مشتي از خروار مي دانند .اين جاست كه بايد گفت وامصيبتا اي حضرات مسئولين هنري و فرهنگي و ادبي كه فقط با ادبيات و هنر امرار معاش مي كنيد.اگر مي بينيد كه نابينا و چاهست پس چرا ساكت نشسته ايد،واجازه مي دهيد كه خدشه اي به هويت فرهنگي شهر وارد آيد
.دريغ و صد افسوس به ادبيات و هنر اين مرز و بوم ، اگر بخواهد بدين طريق پيشرفت كند .
و اما شما _شاعر مجموعه عشق لا يزال _ چه به سرمايه فكري كشور اضافه كرده ايد.كدام افق تازه را فراسوي نويسندگان جوانتر از خودتان گشوده ايد.
بهتر است بداني هنرمند امروز بار انساني را بدوش مي كشد كه گرفتار غول وحشتي ست بنام صنعت و ماشين كه كلاه از سرت مي افتد اگر بخواهي بالايش را نگاه كني. در اين ميانه نشستن و ناله سر دادن و حديث زينب و زهرا و قناري گفتن ريسمان پوسيده ايست كه نه تنها نمي توان با آن به چاهي رفت بل كه لياقت خود آويختن به آن را هم نداردكه بخواهي معدودي بيكاره را به تماشاي خود بكشاني.
جالب آن كه يك زماني آن قدر به مقدّمه اهمّيت مي دادند كه پرويز شاپور در يكي از كاريكلماتورهايش مي آورد "سنگ قبري را ديدم كه رويش نوشته شده بود: با مقدّمه استاد سعيد نفيسي ".ولي آن مرحوم زنده نيست تا ببيند هر شاعري يك مقدّمه مانيفست وار براي ديوان شعرش مي نويسد و ترشي ماستش را چه به خوبي در آن مي پوشاند. چه اشعاري ! وقتي بيكران با مومنان قافيه گرفته شده و وزنش مدام درحال تغيير و دگر گوني ست، نه اصلاحي درآن بوجود آمده ، نه وسعت خيالي درآن به چشم مي خورد نه كلمات تركيبي درست دارند نه شوري بر مي انگيزاند و نه شعفي وفي الفور در دستگاه ليتوگرافي گذاشته شده وآماده چاپ وسپس فروش، ديگر اين به يك جوك ويا دهن كجي بيشتر شبيه است آنجا كه در مقدّمه بيان مي دارندكه :":اي دوستان ، دوست دارم اگر دوست هستيد ، اشكالات حقير را بگوييد تا زنگارش را از آيينه دفترم بزدايم و آن را پاك و طاهرگردانم."
چه نقدي ،چه اشكالي ، چه تطهيري ؛ كه را به مسخره گرفته ايد؟
باران دوصد ساله فرو ننشاند
اين گرد و غباري كه تو انگيخته اي
اشكال شما در اينجاست كه سطح فهم و درك و انديشه مخاطبان را تا سرحد اشعارتان پايين فرض نموده ايد و حالا كه اثرتان چاپ شده پاي آن مي ايستيد و چوبش را مي خوريد ، همان حكايت آش كشك خاله .
حال
اگر اضطرار بر شما حكم فرما شد در مقدمه حقيقت منظور از چاپ را مي آوريد. اين كه نمي شود شما تيري به تاريكي انداختي و بعد نشستي ببيني آن تير رها شده به هدف مي خورد و اگر نخورد بگويي كه من نفهميدم اين كار را كردم،اشتباهي شده و تمام .
الغرض آن كه اشعارتان فاقد هرگونه پشتوانه فرهنگي، ادبي اجتماعي ست. لحن و بيان زبانتان از صافي زمان نگذشته است .مدام دور باطل به دور شمع و گل و بلبل مي زنيد وامثال بنده بايد اين جا ساكت بنشينند كه چون حضرتعالي آموزگاريد ادبيات و شعر و انديشه و هنر تايباد را در عشق لا يزال به ثمن بخس بفروشيد. نه خانم معلم خلاف به عرض مبارك رسانده اند . اينجا خراسان است . بقول ايرج ميرزا : عجب اشعار زشتي ساز كردي عجب مشت خودت را باز كردي
برادر جان خراسان است اين جا سخن گفتن نه آسان است اين جا در كل خواندن اشعارتان چيزي جز اتلاف وقت عايد خواننده نمي كند .لااقل از اشعارتان نمي توان پلي به ماهيّت زنانه تان زد ،به وجود شناختي عشقتان پي برد،حال آن كه تنها عنصري را كه مي توان با آن شاعر اين اشعار را به عنوان زن شناسايي كرد ،اسمي ست كه در انتهاي هر شعر به يدك كشيده مي شود وعواطف و احساسات زنانه درشعرهيچ نمودي ندارند. دوستي بارها مي گفت كه اشكال كار ما در اينست كه در مقابل آثاري كه صاحبان شان اسم و آوازه اي ندارند سكوت مي كنيم ،كدام آثار دوست عزيز ،آثاري كه در نظم بودن شان شك ست و نويسنده نام شعر بر آن ها نهاده.
آقاي يوسفي كه ":درآمدي بر ادبيات معاصر تايباد"مي نويسند گويا اين شاهكار را نديده اند .
شعر يعني ايجاد رابطه كردن با تمام لحظه هاي صميمانه مردم . اين كه"اين شعر را به دخترم تقديم مي كنم "يا اين شعر را به فلان علت به فلان همكارم تقديم مي كنم و اين شعر را به عمّه و آن را به عمو و ...كه نمي شود.كار. كار هنر با اين نان به قرض دادنها حل نميشود
بنده روي سخنم نه تنها با شما بل كه با كساني ست كه بقول خودشان مجموعه قصه يا شعر چاپ كرده اند. اگر مي خواهيد با چاپ داستان يا شعر تفنّن بكنيد و سري بين سرها در بياوريد كور خوانده ايد ،در اين ولايت كارهنر كار جهاد است،مبارزه با كم سوادي ، با نان به نرخ روز خوردن و هزار چيز ديگر
اين بيان وصف هاي خالي از درد اين دردهاي بي درد اين دردهاي بي غمي به درد همان دختر مدرسه ااي ها ميخورد تاآن را در بوق و كرنا كنند ودر كوچه وبازار بخوانند. پيداست حال كسي كه از فقر و گرسنگي سخن مي گويد و خودش بر سفره رنگين نشسته و به در سيري گرفتار .
مثل روز روشن است كه اينگونه آثار هيچ شوري در مخاطبان ايجاد نمي كنند . من قصدم توهين كردن به احساسات اين چند نويسنده نيست و عقايد شخصي ام را كوچكتر از آن مي بينم كه بر قضاوت هايم حكومت كنند .
. .مي بينم آثاري چاپ شده كه نه محتوا دارد نه چارچوب ،نه مفهوم ،نه شكوه ،نه فراز ،نه اوج نه دردي از خودشان را دواست و نه دردي از ديگران را ،نه به درد دنيا مي خورد نه به درد آخرت. در اين ديار محرومي كه ما بسر مي بريم بايد با هر داستان گوشه اي از جانت را بسوزاني با هر شعر مويي از سرت سپيد شود ولي شما هنوز فرم خود را پيدا نكرده ايد و راهي كه مي رويد به تركستان است اين چيزي كه جنابعالي انتخاب كرديد اسمش شعر نيست يك نوع سهل بودن است.
گيرم كه مارچوبه كند تن به شكل مار
كو زهر بهر دشمن و كو مهره بهر دوست،
ودر خاتمه گفتم آ نجه ديگران به سادگي ازكنار ش ميگذرند البته نه از سر غرض كه در كمال مودت اميد آن دارم كه توي نويسنده درشتي سخنم را كه از سر درد است به كرامت صفايت ببخشي كه گفته اند :
من آنچه شرط بلاغ ست با تو ميگويم
تو خواه از سخنم پند گير خواه ملال

http://www.hoshpar.blogfa.com/post-1.aspx